نوشته شده توسط : دیونه

 

 

به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم

 ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه

، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم  ولی ...روم نشد !

جشن فارغ التحصیلیه ،

میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست

منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم

دوستش دارم ولی...روم نشد !

پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه

 فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم

همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد

نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ،

میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ،

میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد

رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره

 ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

 امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم



:: بازدید از این مطلب : 851
|
امتیاز مطلب : 68
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دیونه

 

 

 

 

  زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

 وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD

 روز بعد آن مرد خودكشي كرد!!!

The next day that man committed suicide. . .

  خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

 



:: بازدید از این مطلب : 887
|
امتیاز مطلب : 75
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دیونه

 

 

معلم پاي تخته داد مي‌زد

 صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.
ولي آخر کلاسي‌ها
لواشک بين خود تقسيم مي‌کردند؛
وان يکي در گوشه‌اي ديگر «جوانان» را ورق مي‌زد.

براي اينکه بيخود هاي و هو مي‌کرد و با آن شور بي‌پايان،
تساوي‌هاي جبري را نشان مي داد.

با خطي ناخوانا بر روي تخته‌اي کز ظلمتي تاريک
غمگين بود،
تساوي را چنين بنوشت:

«يک با يک برابر است...»

 

از ميانِ جمع شاگردان يکي بر خاست،
همشه يک نفر بايد بپاخيزد؛
به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند.

و او پرسيد: اگر يک فرد انسان، واحد يک بود

آيا يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشي بود و سوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد: آري برابر بود...

و او با پوزخندي گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبي پاک و دستي .....



:: بازدید از این مطلب : 826
|
امتیاز مطلب : 55
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دیونه

 

 

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب

 درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن

یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب

تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم

آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت

دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم

گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.

وقتی من آن شب از.....



:: بازدید از این مطلب : 830
|
امتیاز مطلب : 65
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : 3 اسفند 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دیونه

 

 

 

خواب دیدم تو آسمون پیدا شدی
رنگ مهتاب توی خواب ما شدی

بی هوا مثل شهاب تو آسمون
برق چشمات زده و رسوا شدی

هفت ستاره قرض دادم به آسمون
تا برام از تو بیارن یه نشون

ناامیدم از زم
یه ستاره پر بوسه که دلم بی تو نپوسه
یه ستاره پر امید. واسه هر کس که تو رو دید

یه ستاره پر رویا که قشنگ با تو دنیا
یه ستاره پر رویا که قشنگ با تو دنیا


من همه دار و ندارم پیش تو ارزونیه
تو کدوم مرام و مذهب عشق به این گرونیه؟

هفت ستاره ی دلم تو آسمون.گروی یه عشق آسمونیه
ماه خبر آورده از اون بالاها

هفت شبانه روز که مهمونیه

آسمونم شده عاشق تو
ین و بعد از این
بستم امید دلم به آسمون

یه ستاره واسه بختم که پی عشق تو رفتم
یه ستاره واسه ی دل که تو بردی . شده مشکل

یه ستاره واسه آشتی. دیگه برگرد منو کشتی
یه ستاره واسه خنده. نرخ شادی مگه چنده؟

به خیالش به همین آسونیه
نکن از خواب منو بیدار

تا به وقت خوش دیدار
تو کوچه باغهای شمرون

زیر سایه ی سپیدار
.........

 

 



:: بازدید از این مطلب : 824
|
امتیاز مطلب : 49
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17
تاریخ انتشار : یک شنبه 2 اسفند 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دیونه

 

 
 
تو رفتی رد پایت در دلم ماند
 
شکوه خنده هایت در دلم ماند
 
دلم را با سحر خوش کرده بودم
 
غروب ماجرایت در دلم ماند
 
شریک درد هایم بودی اما
   
غم بی انتهایت در دلم ماند
 
هزار و یک شبم چون باد بگذشت
 
طنین قصه هایت در دلم ماند
 
سپردی سر نوشتم را به پاییز 
 
بهار با صفایت در دلم ماند
 
علی رغم سکوت ساده من
 
سفر کردی صدایت در دلم ماند
 
و حالا مثل یک رویای برفی
  
تو رفتی رد پایت در دلم ماند
 


:: بازدید از این مطلب : 780
|
امتیاز مطلب : 70
|
تعداد امتیازدهندگان : 23
|
مجموع امتیاز : 23
تاریخ انتشار : پنج شنبه 22 بهمن 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دیونه

 

 چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!"
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"
پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد."
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!"
پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!"
بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری."
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است."
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت."
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.



:: بازدید از این مطلب : 831
|
امتیاز مطلب : 60
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18
تاریخ انتشار : چهار شنبه 21 بهمن 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : دیونه

 

می نویسم از تو

می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ، به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد…
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد…

 



:: بازدید از این مطلب : 792
|
امتیاز مطلب : 67
|
تعداد امتیازدهندگان : 20
|
مجموع امتیاز : 20
تاریخ انتشار : چهار شنبه 21 بهمن 1388 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد